تبليغاتX
alwaysnear

alwaysnear

من ميدانم كه خداوند هميشه به ما نزديك است

 

اگه هر جايي و هرزم، بنده ي خدا كه هستم

اون خودش بنده نوازه،گر چه من چشمامو بستم

گر چه من غرق گناهم،جرم من ظلم به نفسه

با خودت گفتي چرا من،مي زنم تو كوچه پرسه

اينا بازي زمونست،كلك يه لقمه نونه

كي بدش مياد هميشه،سر زندگيش بمونه

اونا كه گنا ما رو،ميكنن گناه قابيل

كي شده گشنه بخوابن،با مجود صد تا فاميل

تا به حال شده كه عطر،دود دودكش كبابي

بپيچه توي مشامت،اما شب گشنه بخوابي

از جلو كبابي رد شي،ببيني پولي نداري

حسرت چلو كبابو،به دل بچه ات بزاري

خيلي ها فكر ميكنن من،يه هوس بازم و هرزه

اما گاهي شرف من،به يه عده اي مي ارزه

اين درسته كه گنه كار،بي هيا و تن فروشم

اما نه دشمن مردم،نه ديگه وطن فروشم

هر كي ميفهمه كه تنهام،تو سرش يه فكر شومه

حتي اون كسي كه فكرش،تو حلال و تو حرومه

نيت خيري نديدم،از كسي جز نظر بد

آره جامعه برا من،اين حقارت رقم زد

كار من روي هوس نيست،خدا اينو خوب ميدونه

اين روزا كه حتي مردم،واسه نون شب ميمونه

آره قلب من هرزه،شده تبر آرزوهام

مردم از حسرت دستي،كه بشينه روي موهام

منم آدمم مي فهمم،لذت يه جمع گرم

تكيه گاهي مثل همسر،كيف رختخواب نرم

هر كي هر جوري دلش خواست،به دل پر نام من تاخت

خدا لعنت كنه اون رو ،كه منو به اون روز انداخت

ادامه شعر از زبان سوم شخصه :

كاش به جاي پول لذت صدقه بهش ميدادن

اگه خوب نگاه كنيم ما،از اين آدما زيادن

چرا اسم هرزه بايد روي اين بيچاره باشه

اگه دستشو بگيريم،خوب ميشه اون از خداشه

اوني كه ميره سراغش،همون اندازه حقيره

اون يكي غرق تجمل،اما اين يكي فقيره

اين شعر براي استاد عزيزم هست و درد جامعه ي كثيفي كه اسمش رو

گذاشتن كمك .

هيچ گربه اي محض رضاي خدا موش نميگيره

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:39 توسط farzaneh mohammadi |


 

سرود غم دارد ،هوای بارانی

از این من تنها بگو چه می دانی؟

مرا و شعرم را نکرده ای باور

چه بی تفاوت ،باز، ترانه می خوانی!

به خنده می گویی:"دوباره خواهم رفت"

به گریه می گویم:"چرا نمی مانی؟"

ستاره می چیدم،تمام شب دیشب

به راه چشمانت کنم چراغانی

ببند چترت را.ببین چه خیسم من

بشویم از تن،گرد،به چشم بارانی

صدای پاهایت چرا نمی آید؟

چه طعنه ها دارد سکوت طولانی

سقوط زردم را ندیده ای آیا؟

تو از خزان و برگ چه قصه می خوانی؟

ز چشمه ی چشمم این آخرین قطره

که نقطه ای شاید برای پایانی

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:29 توسط farzaneh mohammadi |


 

مایی که به قول خویش با احساسیم

نسبت به نبود و بود خود حساسیم

دیدید که آخرش هدایت نشدیم

تا این همه "بـوف کـور" را بشناسیم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:9 توسط farzaneh mohammadi |


 

همیشه روی کاغذت مرا سیاه می کشی

و باغ را تو خالی از گل و گیاه می کشی

ببین حضور کودکی که ناشیانه با قلم

گل و درخت و خانه را به اشتباه می کشی

مگر چقدر فاصله میان ماست این چنین

مرا سوار خسته ای میان راه می کشی

برای من که مانده ام میان دشت حادثه

شبی سیاه و سرد را بدون ماه می کشی

بیا و بامداد من برایم آسمان بکش

اگر چه در کنار آن مرا سیاه می کشی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:35 توسط farzaneh mohammadi |


 

نمی شویم گناهان شما را

                               همه گم کرده ایم اینجا خدا را

بیـائید از دل آتـش در آریم

                                 تبـر بر دوش ابـراهیم هـا را

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:21 توسط farzaneh mohammadi |


 

و عشق دیگر نا امید شده بود

که ناگهان صدائی سالخورده گفت :

" بیا عشق ، من تو را خواهم برد "

 داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی

 است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود باز گردد.

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد،از نیویورک با پدر و مادرش

تماس گرفت و گفت :"پدر و مادر عزیزم،جنگ تمام شده و من

می خواهم به خانه باز گردم،ولی خواهشی از شما دارم .رفیقی

دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:"ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم."

پسر ادامه داد:"ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید،

او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک

دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن

ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند ."

پدرش گفت:"پسر عزیزم،متاسفیم که این مشکل برای

دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنیم تا او جایی

 برای زندگی در شهر پیدا کند."

پسر گفت :" نه،من می خواهم که او در منزل ما زنگی کند."

آنها در جواب گفتند:"نه،فردی با این شرایط موجب دردسر

ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه

نمی دهیم او آرامش زندگی ما را به هم بزند.بهتر است به خانه

باز گردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او

دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که

فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و

آنها مشکوک به خودکشی هستند.

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند

و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه

کردند.

با دیدن جسد،قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها

یک دست و پا داشت!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 0:51 توسط farzaneh mohammadi |


 

پول زیادی ندارم

برای همین به آزادی نمی رسم

نگهدار آقا !

انقلاب پیاده می شوم

این شعر و شعر قبلی برای یک از دوستای خوب من هست

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:43 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

عشق در قلب من حاضر است

                                       باور نداری حاضر غایب کن

تویی که معلم مایی

                                      چرا

                                        همیشه غیبت می کنی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:31 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

تو آن مرداب مغروری که روزی برکه ای بودی

غرورت دور میدارد ز تو لبخند ماهی را

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:31 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

یک روز ...

با یک روز چه کار میتوان کرد...

خدا گفت :

آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،

گویی که هزار سال زیسته است و

آن که امروزش را در نمی یابد ،

هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:41 توسط farzaneh mohammadi |


 

سلام دوستای گلم

من چون نمیتونم بنویسم این عکس رو گذاشتم ولنتاین همه مبارک

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:41 توسط farzaneh mohammadi |


 

ای مردم آخرش به خدا زنگ می زند

این عصر آهنی شما زنگ می زند

آخر چقدر فتنه و بلوا چقدر درد

دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد

عمری است ما اسیر یک آهن قراضه ایم

هر روز هم مسبب یک درد تازه ایم

ما دل از این دو روزه ی دنیا نمی کنیم

دائم به دور باور خود پیله می تنیم

دیگر به سینه سنگ خدا را زدن بس است

خود را به جای روح خدا جا زدن بس است

ما طاقت شنیدن حق را نداشتیم

هی چوب لای چرخ حقیقت گذاشتیم

ما مثل یک ستاره به شب تن سپرده ایم

یا مثل یک مریض به تب تن سپرده ایم

وقتی که عشق سمت فنا و زوال رفت

احساس ناب آینه زیر سوال رفت

این می شود دلسیری یک روزگار پست

از اولش رول به این شکل بود و هست

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:32 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

 

غمت را بزرگ دید دلم بس که تنگ شد

نگنجد دگر به تنگ که ماهی نهنگ شد

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:36 توسط farzaneh mohammadi |


 

باید استاد و فرود آمد

                         بر آستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

                                         دربان به انتظار توست و

اگر بیگاه

                                        به در کوفتنت پاسخی نمی آید

کوتاه است در

                                        پس آن به که فروتن باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 17:47 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

هر دم در این دیار دلی سنگ می شود

آزاده ای به حیله گرفتار ننگ می شود

منصور دیگری به دار آونگ می شود

"گاهی که بین اشک و قلم جنگ می شود"

" پیـراهن غـزل به تنم تنـگ می شود "

راهـی نبـرد به جـائی گـر زبـان

عشقی که دانه ی این گشت و دام آن

دلهـا اسیـر آبی و رنگ و لب و دهان

" این روز ها که نان شده ایمان مردمان"

"هر گوشه ی پای عاطفه ها لنگ می شود"

همپـای عشق همنفس نور می شوم

بی طالع فـروغ رخت کـور می شوم

نزد سلیمان عشق تو چون مور می شوم

"هر وقت ذره ای ز خودم دور می شوم"

"احساس می کنم که دلت سنگ می شود"

از دست برفت اگـر آئیـن گفتگو

هم لنگ گشت کنون پای جستجو

دیگر ز عشق بـا هر انجـمن نگـو

"با این هجوم آینـه های دروغگـو"

"گاهی دلم برای خودم تنگ می شود"

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط farzaneh mohammadi |


فانوس به دستان جهنم بودند

دینـدار !  ولی کفر مسلم بودند

ما از علی و عدل علی می گفتیم

غافل که جماعت ابن ملجم بودند

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 13:23 توسط farzaneh mohammadi |


پشه

پشه ی کوچک

و شبها نیش پشه

و فریاد و فرار پشه

و تا صبح بیدار ازدست پشه

مگر خون آدم چقدر خوشمزه است

که جنگ هنوز ادامه دارد ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:16 توسط farzaneh mohammadi |


قبلا هم خر شده بود

یک اشتباه را دو بار تکرار کرد

این از خریت هم بدتر بود

پشمان بود و خسته

اما دیگر پری ای وجود نداشت

پینوکیو آدم شده بود !

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:10 توسط farzaneh mohammadi |


سعي كن حرص و طمع خانه خرابت نكند

غـافل از واقعـه روز حسابت  نكند

اي كه دم ميزني از عشق حسين بن علي

آنچنان باش كه ارباب جوابت نكند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 0:12 توسط farzaneh mohammadi |


 

رفيق راهي و از نيمه راه مي گو يي

                                         وداع با من بي تكيـه گاه مي گويي

ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم

                                        هميشه اسم مرا ! اشتباه مي گويي

به  اعتبـار  چه  آييـنه اي عزيز  دلم

                                    به هر كه مي رسي از اشك و آه مي گويي

دلم به نيم نگاهي خوش است اما تو

                                      به اين ملامت  سنگين ، نگاه  مي گويي

هنوز حوصله ي عشق در رگم جاريست

                                     نمرده ام كه غمت را  به  چاه مي گويي 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:0 توسط farzaneh mohammadi |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:39 توسط farzaneh mohammadi |


 

شادی عجیب نیست که با غم یکی شده است

                           وقتی که کار خنجر و مرهم یکی شده است

یک چشم سهم خنده و یک چشم نذر اشک

                            آری دوباره  عید و  محرم یکی شده  است

بر شاخ  سبز  و  آتش  نارنج  را  ببین !

                            ـباور نکن، بهشت و جهنم یکی شده است

مثل  دو  خط  که رمز  تلاقی  جدایی  است

                          روز  و  شبم ، تولد و  مرگم  یکی شده است

فرقی  میان حیله ی  گرگ و  شغال  نیست

                          وقتی که چاه یوسف و رستم یکی شده است

تنها نی شوکران و شکر....ها ! نه عقل و عشق

                          در چشم من که عالم  و  آدم یکی شده است

عشق !ـ ای دوای فاصله ! "درد" است درد من

                         خوشحال از این نباش که دردم یکی شده است

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 23:59 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

 

دیشب نمازم قضا شد ،شوق دعایی نماندست

 گویی که کافر شدم باز ،در دل خدایی نماندست

بغضی گلوی شبم را هی می فشارد دوباره

اینجا چه سخت است بودن ،دیگر هوایی نماندست

ای واژه هایم که لالید ! اینک خجالت ندارد

حلا شبیه شمایم وقتی صدایی نماندست

شکل گناه خودم را من می شناسم بمانید

سرشار از اعتراضم ،جای ریایی نماندست

آبی به رویم بپاشید شاید خودم را بیابم

گشتم تمام خودم را ،دیگر که جایی نماندست

هر چند حرفم زیاد است ،ماندم چگونه بگویم

تغییر دلتنگی ام را وقتی که نایی نماندست

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:9 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

تو رو جون هر چی عشقه

ز دو رنگی ها جدا شو

تو یه عشق اسمونی

مث سایه ی خدا شو

مرهمی بزار رو زخمم

تو برای قلب خستم

پر کشیدم زیر بارون

با پر و بال شکستم

می سوزم به پای عشقت

مثل شمع رو به خاموش

گریمو ساده نگیری

نکن اشکامو فراموش

سوغات ترانه ی من

عشق آهنگ چشاته

تو بخون ترانه هامو

ناجیشون فقط صداته

توی این شب جدایی

رنگ گلدونها پریده

رفتن دلتنگی هامون

خطی تا خدا کشیده

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:10 توسط farzaneh mohammadi |


نبسته ام به کس دل،نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من

نه قوتی به پایم ، نه همتی به رایم

در این قضای محتوم ، فنا ، فنا ، فنا من

چه شد که دل بریدی ، قرار ما ربودی

اجابت از تو خواهم ، برای هر دعا من

ز دیده خون فشانم ، نهان شده نشانم

به هر دو عالم از عشق ، کشیده ام جفا من

چو دیده را گشودم ، نظر به تو نمودم

به صبر در کشیدم ، ز درد ها شفا من

کبوتران به پرواز ، روان به سویت ای ناز

چو بال و پر ندارم ، فتاده در قفا من

شب از تو بود و مستی ، شراب خود پرستی

کشیدی و ندیدی ، فتاده در بلا من

کنار من نشستی ، شبی که دل نبستی

ز جمع شمع و شاهد ، جدا ، جدا ، جدا من

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:10 توسط farzaneh mohammadi |


 

 

هیچکس نتوانست باورم کند که دیگر نیستی

هیچکس نتوانست عطر یادت را در من بشوید

هیچکس نتوانست مثل تو عاشق باشد

من هر شب کنارت خواهم بود

با عطر موهایت

با گرمای نفست

در کنار تو

تویی

که

هیچکس

را یارای دیدنش نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:14 توسط farzaneh mohammadi |


دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

شب سياه بي ماه بغض ستاره با من

دور شدي از من و دل رفتن و موندن از تو

به امتداد جاده چشماي خيره با من   

تو سرزمين قصه پريا و دريا از تو     

ديو سپيد و كشتن شمشير و نيزه با من

بهار و ابر و بارون نواي ناودون از تو  

خشكي شوره زار و كوير تشنه با من

لحظه ي با تو بودن شعر و ترانه از تو 

براي از تو گفتن سكوت واژه با من

دشت و درخت و دريا هواي تازه از تو  

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:22 توسط farzaneh mohammadi |


Alwaysnear (همیشه نزدیک)
هنگامی که در کنار زیبائی آبشار راه می رفتم می دانستم که خدا همیشه آنجاست.آرامشی که در صدای آب نهفته است.باعث میشود که من درد هایم را فراموش کنم.اگر من شاهد یک معجزه ای در یک مکان مقدس باشم این معجزه همان آرامش حاکم در آنجاست.من به صدای او گوش میدهم و اصلا احساس ترس نمیکنم.ملودی آبها مثل یک سمفونی است برای گوشهای من.وقتی که من در کنار آبشارها راه می روم همه چیز را شفاف تر میبینم.من میدانم که خداوند همیشه به ما نزدیک است.


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


آرشیو مطالب

هفته چهارم اردیبهشت 1388

هفته سوم اردیبهشت 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته چهارم مهر 1387


لینک دوستان

شب هاي مهتاب
هیچستان(هیچکس)
بهار20
بوستان
كوير باروني
چشم انتظار
عروسك
زيبايي هاي سفر به بي نهايت
مامان محبوب
عشق پائيزي
طوفان51 (دكتر روشن فومني)
عشق خاكستري
گل سرخ
سايه بون
عشق+2
هميشه لبخند بزنيم
تاوير
خودم و هيچكس
بچه محل
سوسو
مسافر
مرگ عشق
همه چيز در مورد شيطان
ديكشنري آنلاين انگليسي و فارسي
شبكه گسترده ايران
زندگي زيباست
سايه لبخند تو
بي صدا(سارا)
سيمرغ عشق(نگار)
برگ ريزان (لغت نامه دهخدا)
قاصدك
زير پوست عشق
يادداشت هاي روزانه يك نويسنده
جايي براي با هم بودن
دل نوشته های مانی
طـــراح قـــالــب
*احساسی ترین نوشته ها*
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
free cod music Weblog
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


فالنامه

FreeCod Fall Hafez